۱۳۸۶ بهمن ۱۷, چهارشنبه

هوا بس ناجوانمردانه سرد است




کاش لحظه ای حس کرده بودم نگرانی های بزرگ آن چشم کوچکت را،که آن آرزو نمی کردم برف ببارد تا من از پشت شیشه تماشایش کنم،پنجره را باز کنم تا دانه هایش به صورتم بخورد، و با لذتی مضاعف ببندمش و از اینکه می توانم قبل از خواب،بارش برف را زیر نور پنجره همسایه تماشا کنم ،خوشحال شوم.
لعنت به من آن لحظه که گفتم چقدر حس خوش آیند گرم شدن در سرما را دوست دارم،بی آنکه بدانم تو را همین سرمای عزیز من اینگونه نگران کرده است.



پی نوشت: در برابر بعضی صحنه ها،بهانه های همیشگی ام کم می آورند.آن وقت است که خودم را لعنت می کنم.
پی نوشت 2:راهی هست؟

3 comments:

ناشناس گفت...

آن حرفت هنوز خاطرم هست...
"دنیای وبلاگ نویسی دنیای بی دردی است..."
...

بهار گفت...

از اين كه بگم خيلي خوب بود و اينا بدم مياد. ولي اصولا كامنتاي من هميشه تو همين مايه هاست!
راستي، خيلي خوب بود D:

Elahe گفت...

:D