۱۳۸۶ اسفند ۲, پنجشنبه

صعود به دالاخانی



ماجرای سه روز برف گیر شدنمان را احتمالا الان همه می دانند!برنامه این بود که شب را در جان پناه بخوابیم و صبح زود به قصد قله حرکت کنیم.ولی صبح دیدیم که ارتفاع برف خیلی زیاد شده.مه هم غلیظ بود و باد هم برف را بلند می کرد.ساعت 11 مسؤل قنی تصمیم گرفت که از جبهه ی شمالی فرود بیاییم.1 ساعتی بود که به سمت شمال کوه حرکت می کردیم که باد به قدری شدید شد که هر لحظه احتمال پرتاب شدن بچه ها یا ریزش بهمن وجود داشت.دوباره مسؤل فنی تصمیم گرفت برگردیم جان پناه.این بار باد از روبرو می وزید و برف را به صورتمان می زد.گذشته از اینها،مه باعث شده بود که حتی کوهنوردان محلی همراهمان مسیر برگشت را گم کنند(این را ما وقتی فهمیدیم که با دیدن پناه گاه مسؤل فنی و همراه ها، همدیگر را بغل کردند!) بعضی از بچه ها با دیدن پناه گاه گریه کردند( من که تمام مسیر برگست را تا دیدن پناهگاه زیر عینک آفتابی یخ زده ی آقای کاوه گریه کردم!) این بار تصمیم گرفته شد آن قدر در جان پناه بمانیم تا هوا خوب شود.روز بعدش هوا به مراتب بدتر شد.باد در حدی بود که نمی شد از پناهگاه خارج شد و به راحتی در را باز و بسته کرد.گذشته از این،هیچ وعده ی غذایی هم همراه نداشتیم.بالاخره روز چهارم هوا خوب (عالی!)شد و فرود آمدیم.
یک چیزهایی بود در این برنامه که فقط باید بودی و لمس می کردی. بارزترینش، نیاز شدیدی بود که به هیجان داریم!عجیب بود که به همه در این برنامه خوش گذشت .فکر می کنم دلیلش همین بود که زندگی برای چند روز از روال عادیش خارج شده بود و این واقعا لذت بخش بود.البته بگذریم که وقتی سه روز برنامه ات فقط گفتن و خندیدن و بازی کردن باشد،بد که نمی گذرد!

شب قبل از صعود(شب اول) بحث در مورد خودکشی بود و اینکه تا به حال چقدر به فکرش افتاده ایم. ولی
وقتی (حتی برای چند لحظه) به خطر نزدیک می شوی نقش خدا پررنگ می شود.به زندگی ات علاقه مند می شوی و می بینی که اصلا نمی خواهی به این زودی تمام شود!
خلاصه اینکه هرچند دیگر حاضر نیستم این تجربه برایم تکرار شود(حتی مثل اینبار تصادفی)، ولی جز بهترین تجربه های زندگی ام بود.

پی نوشت1:وقتی که منتظر بودیم تا هوا خوب شود داشتم فکر می کردم که هیچ وقت به نقش خورشید در زندگی ام فکر نکرده بودم.خورشیدپرست ها آنقدر هم که به نظر می آید ابله نبوده اند!
پی نوشت2: نمی دانم چرا در مدت این سه روز نه غصه ی چیزی را می خوردم و نه از افسردگی کهنه ام خبری بود.(این را وقتی رسیدیم پایین و یک وعده غذا خوردیم فهمیدم)




1 comments:

امین گفت...

سلام

انشا للله همیشه در مشکلات زندگی به نقطه رهایی ونجات برسید