۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه



بزرگ می شوی و به سن ازدواج می رسی.کم کم بچه دار می شوی.همه ی هم و غم زندگیت می شود این بچه.از واکسن هایش،مدرسه اش،بلوغش،توقع هایش،غرورش،...
بچه ی کوچک تو ازدواج می کند.ذوق می کنی که سرانجام این همه زحمت بی نتیجه نمانده و خدارا شکر بچه ات زندگی خوبی دارد.
بعد به خودت که می آیی،نمی دانی این همه درد و مریضی از کجا آمده همه جای تنت را اشغال کرده.خودت را در آینه نمی شناسی و فکر می کنی که جوانیت چطور گذشت؟
فرسودگی تو را محتاج می کند.دلت خوش است که یک عمر بچه ام را بزرگ کردم برای همین روز.می روی سراغش.ولی خبر نداری که دلبند تو چه بی وفایی شده
دنیا دار مکافات است،می دانم.ولی آخر چرا،چرا این بشر پست مثل گربه،می تواند این قدر بد باشد.آخر چرا مادرها نمی خواهند بپذیرند که فرزندانشان فرشته نیستند.آدمند.از همین آدم های طماع و سنگی.
یا نباید مادر شد،و یا باید قید خوبی های این دنیا را زد.