۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

بار دیگر، شهری که دوست می داشتم

دوم/سوم دبیرستان بودیم که به سرمان زد برای نمایشگاه کتاب برویم تهران. من، میم و نون، هر سه یکدنده. آخر آن وقت ها خیلی باب نبود دخترهای مدرسه ای تنها بروند جایی. بدون خانواده، بدون مسوول مدرسه.
هیچ وقت حس استقلال آن روز را فراموش نکردم. مانند هر حس دیگری، اولین بارش هیجان انگیز بود. برای مامان توضیح می دادم که نمایشگاه رفتن هیچ کار مهمی نیست و نگرانی ندارد، اما باور خودم این نبود. حس تنها دور شدن از خانه، حتی به اندازه ی صد و بیست کیلو متر، حتی به مدت یک روز، برایمان تجربه ای جدید و لذت بخش بود.

حالا،
فاصله هزار برابر شده، زمان هم، من اما چقدر بزرگ شده ام که فاصله ی بین قاره ها تنها می روم؟


2 comments:

شبنم گفت...

دوست دارم نوشتنت رو. ولی همیشه غمگینم می کنه. شاید برای اینکه گذشته ی تو انگار گذشته ی من هم هست...

Abbas Mehrabian گفت...

بزرگی به تنها سفر کردن نیست (تو این دنیای مدرن)؛ بزرگی به اینه که تلاش می کنی دل یکی رو نشکنی و این برات مهمه :)