دریافته ام این فاصله ای که من با خودم دارم مرا بی تاب کرده است. انگار که با دست های خودم، خودم را می فشارم به درون زندگی که "غرق شو!" و این غرق نشدن آشفته ام می کند. باید دست هایم را از روی گلوی خودم بردارم. آدم باید بلد باشد گاهی دست خودش را بگیرد.
باید آن دختر چهارده ساله ی نا زیبا را، که موهای بلند خرد نشده اش را از فرق وسط باز کرده، و پشت لبانش به سبزی می زند، و سالهاست دارد از گوشه ای از درونم به من می نگرد دریابم. من دختر را ساکت کرده ام. دیگر حرف نمی زند، اما جای دلخوشی باقیست که هنوز نمرده است. دختر، بالغ درونم بود. این اشتباه من بود که دختر را کودک می پنداشتم.
1 comments:
خیلی هم آن دخترک زیبا بود اما زیبایی متفاوت از زیبایی امروزه . معلومه که اصلا یادت نمیادش :پی
ارسال یک نظر