۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

خاطره هایم

به دوستان همیشه مهاجرتان یادگاری های بسیار کوچک هدیه بدهید، و گر نه بالاخره یک بار از چمدانی جا خواهند ماند و دلش می سوزد.

پ.ن: نیمی از نیمه ی روحی که داشتم باز جا ماند. حالا دارم با ربع روحم زندگی می کنم. یا به عبارتی دیگر، در سه گوشه ی این دنیا، سه زندگی موازی دارم. دلم سه جا اسیر است.
کاش این تقسیم شدن هایم همین جا تمام شود. یک به یک به عقب برگردم و هر چه از من جایی جا مانده را بردارم و دوباره یکی باشم. یک نفر باشم. با تمام وجودم، یک جا زندگی کنم.
پ.ن 2: مهاجرت به آدم یاد می دهد هیچ چیز این دنیا، ارزش بردن را ندارد.
پ.ن3: گر ز حال دل خبر داری بگو...