۱۳۹۳ خرداد ۲۷, سه‌شنبه

صلح طلب

ستایش داشت برام قصه بزبز قندی رو تعریف می کرد. رسید به آخرای قصه که مامان بزی شکم گرگ رو پاره کرد و بچه هاشو درآورد بیرون، شکم گرگ رو با سنگ پر کرد و گرگ رو انداختن تو چاه آب. داستان باید اینجا با خوبی و خوشی تموم می شد قاعدتا، ولی ستایش ادامه داد : " بعد شایگان اومد (شایگان پسر چهار ساله همسایه و سوپرقهرمان قصه های ستایشه) گرگ رو از تو چاه درآورد، سنگا رو از تو شکمش درآورد و شکم گرگ رو دوخت. قصه ی ما به سر رسید..." 

به مامانش می گم تو اینجوری براش تعریف کردی؟ می گه نه! تو قصه های ستایش کسی نباید بمیره، آخر قصه یه جوری همه رو نجات می ده. 




2 comments:

شبنم گفت...

ای جانم. :-* اخلاقش پس برخلاف قیافش اصن به خودت نرفته. :دی

Elahe گفت...

:)) بچه ام به قصاص اعتقاد نداره!