۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

88/8/8

خودم را آماده کرده بودم که برای روز تولدم به اوج افسردگی برسم. نه فقط به خاطر قرارهایی که با همکلاسی های دبیرستان و راهنمایی گذاشته بودیم، و نه فقط برای نبودن آنهایی که دلم می خواهد ببینمشان. و حتی نه برای این که مامان سالها بود که می گفت هشتِ هشتِ هشتاد و هشت را جشن می گیریم. بیشتر برای این که یاد نوجوانی ام افتاده بودم. و رویاهایم. هزار جور فکر می کردم که یعنی هشتِ هشتِ هشتاد و هشت کجا باید باشم؟ چه آدمی هستم؟ و هزار جور جواب می دادم به این سوال هایم. ولی حتی یکی از این جواب ها هم نزدیک به چیزی نبود که الان هستم. فکرش را هم نمی کردم که آن روز را اینجا باشم و اینقدر به هم ریخته، و آشفته تر از هر زمان دیگری در بیست و چهار سال گذشته.
اما روز تولدم به لطف دوستان آنقدر سرم شلوغ بود که مجال افسردگی نبود. ار وقتی اینجا آمدم بسیار با خودم تکرار می کنم که چقدر داشتن دوست خوب غنیمت است. دوست خوب یعنی منیر، که همیشه با تمام خوبی ها و بدی هایت دوستت دارد و اگر نبود، نمیدانم اینجا برایم چه جهنمی می شد. من هم همیشه دوستش داشته ام و حالا، بیشتر از همیشه. دوست خوب یعنی شبنم و پریا، که با آن که خودشان هم دارند با مشکلات غربت دست و پنجه نرم می کنند، باز هم حواسشان به آدم هست.
خلاصه که از وقتی اینجا آمدم، روز تولدم برای اولین بار شاد بودم.
پ.ن: ممنون از دوستانی که از راه دور سورپرایز کردن(فاطمه به خاطر پست و عباس به خاطر پوستر!)

4 comments:

فاطمه گفت...

وقتی بچه بودیم آرزو داشتیم دانشمند شیم و دنیا رو تکون بدیم همیشه تو انشاها می نوشتیم که می خوایم یه کاری کنیم که دنیا کن فیکون شه
هر چی بزرگتر میشدیم این آرزوهه کمرنگتر می شد، تا به یه جایی رسیدیم می بینیم تنهاییم، حالا از اون آرزوی دوران خردسالی چیزی نمونده
فقط تلاش می کنیم کاری کنیم که این نیز بگذرد

فاطمه گفت...

یادم رفتتتت پوستر عباس رو نشونم ندادییییی بده بینم چه شکلیه

Elahe گفت...

باشه این دفعه که اسکایپ کردیم نشونت می دم! خیلی خوشگله شکل خودمه!:دی

safoora گفت...

salam, bavaret nemishe ke man inja ro taze peida kardam! vali taze inja ro peida kardam o hey khoondam o hey delam vase to Monir shabnam va otaghe2n ;) tang shod