۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

تمرین ها را تقسیم کرده ام با یک همکلاسی کوشا. تمرین سخت تر را او نوشته، دیشب برایم فرستاده. تا دو ساعت دیگر باید تمرین را بدهیم. نه هنوز تمرین او را خوانده ام و نه سهم خودم را نوشته ام. پی ام می دهد. می گویم ننوشته ام. دلخور می شود. می گوید به ما نیامده از روی دست کسی بنویسیم. می خواهم بگویم که از صبح زور بیدار شدم، ولی نمی توانم شروع کنم، ولی نمی گویم. از صبح زود، عصار دارد توی گوشم داد می زند
بر ما هر آنچه لایق مان هست می رود.
و من نمی خواهم باور کنم...

پ.ن: گاهی مسیر جاده، به بن بست می رود

6 comments:

بهار گفت...

الهی قربونت برم، ما عوض نمی شیم.

mzi گفت...

دلم واسه وقتای بعد کوییزای الک دیج تنگید!!

Elahe گفت...

بهار: آره ولی بقیه که نمیدونن!
ام زی: منم:(( تا به حال اون همه صفر پشت سر هم نگرفته بودم. تازه هیچ کی ام بابت صفر گرفتن مهمونم نکرده بود!

فاطمه گفت...

همگروهی تو فقط باید یه آدم 2در تر از خودت باشه مثه من:دی

فاطمه گفت...

همگروهی تو فقط باید یه آدم 2در تر از خودت باشه مثه من:دی

Elahe گفت...

فاطمه: واقعا! لاقل آدم شرمنده نمی شه!:دی