۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

ننوشتنم چند دلیل دارد. مهمترین اش خودسانسوریست که مثل اکثر آدم ها درگیرش هستم و نه می خواهم و نه می توانم که شفاف باشم. حالا یک وقتهایی هم که به سرم می زند که هرچند گنگ و مبهم و درپرده یک چیزهایی را بنویسم، می بینم که شبیه می شود به یک شِکوه نامه. چیزی شبیه گلایه های بی شماری که این روزها زیاد می شنوم و می خوانم و می بینم. گاهی خسته می شوم از شنیدن و گفتن حرف های سرد تکراری. گاهی هم خیلی دلم می خواهد که بنویسم، ولی تمام حرف هایم را در نوشته های دیگران پیدا می کنم و خب، دیگر انگیزه ای برای نوشتنم نمی ماند.
یک دلیل دیگرش هم اینست که هنوز کسی را دارم برای حرف زدن، برای شکایت کردن، درددل کردن. آدم ها وقتی خیلی تنها می شوند، دلشان می خواهد بنویسند. یا وقتی که برای حرف هایشان مخاطبی پیدا نکنند که بفهمد یا نخواهند که کسی بفهمد.
حالا اما یک دلیل که گاهی جلوی نوشتنم را می گیرد، دیدن آدم هاست. این که بخواهند از من بپرسند راجع به نوشته ام، من را منصرف می کند. با آن که یقین دارم از سر محبتشان است، ولی دوست ندارم که حرفی را که نخواسته ام به کسی بگویم (و به همین دلیل اینجا نوشته ام) بپرسند.
"وبلاگ نوشتن مثل حرف زدن با دیوار می ماند". گاهی حرف های آدم مخاطب ندارند. فقط می خواهم درگیری های ذهنم را اینجا بیاورم تا از ذهن خودم خارج شوند. تصمیم دارم که بیشتر بنویسم. همین طور تصمیم دارم که اینجا را برای مخاطب های خاص باز بگذارم چون کمی برایم خصوصی است. دلیل مهم ترش این است که از وقتی مادره* اینترنت کار شده همه اش این نگرانی را دارم که گذارش به اینجا بیفتد و هر چه رشته کرده ام که خوبم و شاد و فلان و فلان، پنبه شود. اما دلم نمی خواهد اگر کسی قبلا اینجا را می خواند حالا دیگر نتواند چون بارها برای خودم پیش آمده. برای کسانی که می شناسم(چه آنهایی که می خواندند و چه آنهایی که می خواهم بخوانند) دعوت می فرستم. اگر دعوتی برایتان نرسید و دوست داشتید، خبرم کنید(هر چند که من خودم هرگز این کار را نکرده ام، چون نمی خواستم کسی بداند که وبلاگش را خوانده ام)

*patent از بهار

پ.ن: مدتی است که به سبک قدیم، وبلاگ هایی را که دوست دارم دیگر از گودر نمی خوانم. هرچند هنوز هم از آنجا می فهمم که به روز کرده اند. ولی مثل اکثر آدم ها، بدم می آید از خواندن همه ی حرف های آدم های دور و نزدیک در یک صفحه ی سفید دسته بندی شده. اینجا را هم اگر حس و حالی بود کمی مرتب می کنم.


9 comments:

بهار گفت...

بهار هم از "زن روزهای ابری".

فاطمه گفت...

من این کار رو درست نمی دونم که یه جایی رو که یه مدت پابلیک بوده حالا واسه یه سری آدم خاص باز بزاری، من خودم خیلی از وبلاگ هایی رو که خیلی دوست دارم، نویسنده هاش رو نمی شناسم، ولی کاملن احساس می کنم باهاشون دوست صمیمی هستم، و اگه این کار رو بکنن یه روزی خوب انتظار می ره که فقط به آشنا هاشون اجازه دسترسی می دن و من خیلی ناراحت خواهم شد، ممکنه تو هم از این خواننده ها داشته باشی، در ثانی وقتی می دونی خواننده هات دقیقن کیا هستن، طرز نوشتنت با وقتی که امکان می دی خیلی های دیگه بخونن فرق داره، و کم کم به نظر من انگیزت رو از دست می دی، می کی خوب که چی حالا من بیام واسه این چند تا حرف بزنم
در حر حال هر جور خودت سلاح می دونی، من که در هر صورت به اینجا دسترسی دارم:دی

Elahe گفت...

به فاطمه: آره من خودم هم دوست ندارم این اتفاق بیفته. راستش من خیلی خوشحال می شم هر کدوم از آدم هایی که می شناسم اینجا رو بخونن، فقط تک و توک آدم هایی هستن که دلم نمی خواد بخونن( هر کدوم به یک دلیلی) حالا بازم روش فکر می کنم!
در ضمن صلاح، نه سلاح!:دی

Unknown گفت...

منم...دقیقا...شاید منم یه روزی یه ویلاگ خصوصی برای چند نفر زدم...گرچه نمی دونم فایده هم داره یا نه اما بعضی وقتا یه حرفایی هست که نمیشه گفت به کسی...فقط میشه نوشت...

Elahe گفت...

salam allejun :*
migam man nafahmidam in chejuri khosusie? man password inaa ke nadaram, hamun safei ke tu gmailam umade bud baz kardam, adresse webloget bud tush, rush click kardam umad inja!! hamine? ya password inaa bayad dashte basham? :D

Elahe گفت...

سلام allebanoo
هنوز خصوصیش نکردم. نظر دوستان باعث شد که شک کنم! ولی اگر هم خصوصی باشه با همون اشتراک gmail خودت وارد می شی

Unknown گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
منیر گفت...

الا نمیشه این وبلاگتو برا غریبه ها باز کنی برا آشناها ببندی :دی آخه نامرد من چه جوری این پستا رو بخونم هیچیم ازت نپرسم :دی عجب روزگاری شده :پی

صفورا گفت...

سلام، هورااا منم به اینجا دسترسی دارم! آقا درضمن من هم بارها و بارها شده که اعلام کردم این گودر و اینا باعث میشه ارزش نوشته ها کم شه! حال میده خودت تایپ کنی و بری تو صفحه طرف و بخونی و این حرفا!