۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه



بازی ساده بود. یک قانون هم بیشتر نداشت: " دست هایش را رها نکن". دست هم را می گرفتیم محکم، رو پاهایمان می چرخیدیم. دستمان درد می گرفت، کش می آمد انگار، ولی نباید رها می شد. بازی با تمام سادگی اش، پر از خطر بود. اگر توی آن سرعت بالا، دست ها جدا می شد برای یک لحظه...
بازی با تمام سادگی اش، لذت بخش بود. با تمام قدرت کودکانه، دست هم را می گرفتیم، می چرخیدیم و از ته دل، می خندیدیم.


پ.ن: کاش دست های دلم را، محکم تر، می گرفتی...


4 comments:

shabnam گفت...

چه خوبه که این همه تند تند مینویسی ولی‌ چه بده که...

صفورا گفت...

خیلی خوب بود! نوشته و عکسش و احساسش!الیوت کی ایرون اومدنی هستی؟

Elahe گفت...

maloom nis safoora. khodam am hanooz nemidoonam. maloom shod behet migam

مهسا گفت...

وای الهه چه خوب می نویسی چه خوب حسات رو بیان می کنی. خیلی حال می کنم با نوشته هات.
الهه دل ما اینجا گرفته چون شماها نیستین ول شما اونجا گرفته چون ما نیستیم:)