دیدنتان شادم می کند.
چه مدام در ذهنم تداعی می شود :
الطیبیات للطیبین
والطیبون للطیبات
که مصداقش شمایید.
قطعا مردان و زنان پاک از آن یکدیگرند.
و چه خوب سزاوار همند دلهای طاهر شما
پ.ن: تو برایم پر از خاطره ای، خاطرات چهار سال زندگی بیست و چهار ساعته! خاطره ی ده ها مسیر قزوین-تهران، خاطره ی کلاس رفتن و نرفتن، درس خواندن و نخواندن، خاطره ی صد شام دو نفره، هزار ساعت دلگشا، پروژه های مشترک، کوه، اردو، میلاد نور، بوف زرتشت، بستنی وزرا، توچال، کلک چال، سینما، خرید، حرف، حرف، حرف! آی که تمامی نداشت!
و چقدر که ما بحث های ناتمام کردیم! و دلخور هم شده ایم از دست هم گاهی. حالا اماهمه ی آن چه که در ذهن من مانده چیز شیرینیست. از انبوه خاطراتم، یاد هر کدام که می افتم لبخند می زنم. خاطره ی تلخی هم اگر بوده، آنقدر ناچیز و زودگذر بوده که گم بوده میان شیرین ها.
برایت آرزو می کنم حجم شادی های زندگی مشترکت، آنقدر بزرگ باشد که هر زمان به گذشته نگاه کردی، لبخند بزنی از رضایت. امیدوارم همیشه تلخ هایت کم باشند، گُم باشند. و شیرین هایت عمیق و ماندگار!
3 comments:
به اندازه ی تمام خاطراتی که داشتیم و خواهیم داشت و به اندازه ی تمام با هم بودنمون از بودنت اینجا خوشحالم و به اندازی همه ی لحظه هایی که شادی شادترم.
رنگ وبلاگت خیلی دلگیر.وقتی این وبلاگ رو می بینم بدجوری دلم میگیره
آره. خودمم بدم نمیاد عوضش کنم.
ارسال یک نظر