۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

در حال گودرخوانی می رسم به پستی از این وبلاگ. می نشینم به خواندن آرشیو وبلاگ خودش و همسرش. مصاحبه شان را دیدم. دلم می خواست بفهمم چطور آشنا شده اند. سوسن گفت که امیر می دانسته ام اس دارد چون وبلاگش را می خوانده. امیر سعی دارد بیان کند که از روی خوبی و انسان بودنش این کار را نکرده. با او ازدواج کرده، چون زن ایده آلش بوده. و فرار می کند از این که خوب دیده شود، ستایش شود(حتی توسط سوسن). حتی فرار می کند از اینکه فکر کنند عاشق چشم بسته ی سوسن بوده.
سوسن هم بسیار خوب می نویسد. پزشک(؟) است و از 3 سال پیش به ام اس مبتلا شده. من شجاعت سوسن را هم تحسین می کنم. خودم را که جایش تصور می کنم، می بینم که بسیار بعید بود راضی به ازدواج شوم. چون اصولا دوست ندارم کسی برایم فداکاری کند وقتی که در موضع قدرت نیستم.
قصه ی زندگی بعضی آدم ها، آدم را امیدوار می کند به این دنیا، به این که آدم می تواند چقدر بزرگ شود، به این که چطور دو نفر می توانند زندگی شان را با دست خودشان عوض کنند و از نو بسازند، به این که چطور آدم ها تلخی ها را برای خودشان شیرین می کنند.
وبلاگشان را می خوانم و فکر می کنم که بعضی ها چقدر معنای شادی را می فهمند. چقدر قدر هر لحظه ی عمر را می دانند و لذت می برند از بودن.
من فکر می کنم آن حس "شکوه زنده بودن" را که ما فقط شنیده ایم، این ها می فهمند.
برای یادآوری خیلی چیزها ممنون شان هستم.