هشت سالم باشد. ساعت 7 صبح بیدار شده باشیم. مامان مرتب شماره ی آموزش و پرورش را بگیرد و بوق اشغال بزند. بعد یک آقای خواب آلویی گوشی را بردارد و بگوید "بله خانوم تعطیل است." و ما آنقدر خوشحال شویم که خوابمان نبرد دیگر. برویم توی کوچه به برف بازی. پاهایم خیس بشوند و یخ کنم.هزار بار توی برف غلط بزنم و سُر بخورم که وقتی برمی گردیم خانه از درد کوفته باشم. بعد آشغالی* بیاید باقی مانده ی خوشی مان را پارو کند.نمک بپاشد به برف مان. ما بی خیال خوابیده باشیم.
آن وقت ها هنوز یاد نگرفته بودیم بگوییم مامور شهرداری*
2 comments:
بری پشت بوم آدم برفی درست کنی ... بدنش جای این که کره باشه مث مخروط بشه ... تا ده روز بری هر روز سر بزنی ببینی آب نشده باشه ! اول از همه دستاش بیفته و گم شه!
...
ارسال یک نظر