۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

خاطره های برفی

هشت سالم باشد. ساعت 7 صبح بیدار شده باشیم. مامان مرتب شماره ی آموزش و پرورش را بگیرد و بوق اشغال بزند. بعد یک آقای خواب آلویی گوشی را بردارد و بگوید "بله خانوم تعطیل است." و ما آنقدر خوشحال شویم که خوابمان نبرد دیگر. برویم توی کوچه به برف بازی. پاهایم خیس بشوند و یخ کنم.هزار بار توی برف غلط بزنم و سُر بخورم که وقتی برمی گردیم خانه از درد کوفته باشم. بعد آشغالی* بیاید باقی مانده ی خوشی مان را پارو کند.نمک بپاشد به برف مان. ما بی خیال خوابیده باشیم.


آن وقت ها هنوز یاد نگرفته بودیم بگوییم مامور شهرداری*

2 comments:

Abbas Mehrabian گفت...

بری پشت بوم آدم برفی درست کنی ... بدنش جای این که کره باشه مث مخروط بشه ... تا ده روز بری هر روز سر بزنی ببینی آب نشده باشه ! اول از همه دستاش بیفته و گم شه!

شبنم گفت...

...